کد خبر: 761تاریخ انتشار : 10:46:00 - سه‌شنبه 24 دسامبر 2019

فایزه ی من

هوالرحمن الرحیم
 
 
اجبار ، شاید تنها واژه ی مناسبی باشد که به طور دقیق و با وسواس خاصی انتخاب شده است . جز اجبار ِ قطع دو هفته ای اینترنت جهانی ، چه چیز می توانست مرا به سر زدن به وبی وارد که از سال نود و پنج رهایش کرده بودم . جز کلافگی…

فایزه ی من

هوالرحمن الرحيم

 

 

اجبار ، شايد تنها واژه ي مناسبي باشد که به طور دقيق و با وسواس خاصي انتخاب شده است . جز اجبار ِ قطع دو هفته اي اينترنت جهاني ، چه چيز مي توانست مرا به سر زدن به وبي وارد که از سال نود و پنج رهايش کرده بودم . جز کلافگي و مسدودي آي پي هاي غير ايراني و توان استفاده از اينترنت به شرط داشتن آدرس سايت ، چه چيز مي توانست باعث شود تا از گوشه هاي خاک گرفته ي ذهنم ، دستي به سر بيان بکشم و صفحه مديريتم را باز کنم . شايد اجبار ، اما من چيز ديگري مي خوانمش ... چيزي که درست سه ي صبح در آستانه ي يک کلافگي عظيم که خواب او را نمي برد ، دست مرا گرفت و گذاشت در دست گشت و گذار هاي بي هدفي که ماهرانه اي هدفمند را ز سوي آسمان در دست داشتند . بعضي اتفاقات در وادي علت و معلول آن چنان گمند که در پاسخ چرايي و چيستي و چگونگي ايشان مي توان گفت خدا خواست ! خدا خواست و عنوان وبي ، توجه مرا جلب کرد ؛ " هذيان نوشت نيمه شبانه "

نيمه شب بود اما هذيان نوشت ؟! نه ! بيشتر واگويه هاي دلي بود بي قرار که جنس بي قراريش را عجيب مي شناختم ، لمس کرده بودم ، بوييده بودم و با او سال ها بود که زندگي کرده بودم . من ، ساجده اي که سخت اعتماد مي کرد ، حالا داشت از شبي براي او مي نوشت که قيامت شده بود . ساجده اي که شايد بيش از چهار سال بود در بيان کامنتي نگذاشته بود ، حالا داشت تايپ مي کرد . دست هايش را دراز کرده بود ، من نيز هم ... نگاهم را به صفحه دوخته بودم ، او نيز هم ... دست هاي همديگر را گرفتيم ، نگاهمان به هم قفل شد آن هم درست از فاصله اي چند صد کيلومتري ... من از ديار شلوغي هاي بي وقفه ي تهراني و او از بکر طبيعتي دست نخورده ، درست در گوشه کناره هاي شهري کوچک به ديار شير دختران لر .... او شير دختري بود که سخت جنگيده بود و من ساجده اي بيش نبودم ... 

اولين ها ، از اولين ها از من پرسيد و نه ! نه ! او اولين فايزه اي نبود که در زندگي من راه يافته بود . اولين فايزه را خوب ياد دارم ، سوم راهنمايي ... اما او اولين فايزه ي من نبود ! دومين فايزه را هم خوب ياد دارم ، دختري که در خصوص مناسبات فرهنگي و جشن ها با من مشورت مي گرفت و اين روز ها تازه نمونه برداري کبدش تمام شده بود و سخت آشوب بود . او هم اولين فايزه ي من نبود . اولين فايزه ي " من " تو بودي ... اولين فايزه اي که مي توانم رويش ميم مالکيت بگذارم و با خيال راحت اسمش را در همين هواي گرفته به دود و دم تهران فرياد بزنم تا نسيم خوش پاييزي و آسمان ابري ميانه ي آذر ماه صدايم را صدايت کنند ...

فايزه ، فايزه ي من ... 

نزديکي هاي چهار بود ، من در بي دفاع ترين حالت ممکنم ، از درد به خود مي پيچيدم و به دنبال چيزي که حواس مرا از درد پرت کند درست به دورترين نقطه ي ممکن ، بيان را زير و رو مي کردم . چه مي کند اين دنياي تکنولوژي وقتي همين صفر و يک هاي کنار هم رديف شده ، درد تو را درست از جنس درد هاي من به جان مي نشانند و بس ...

فايزه ي من ، حالا تو ديگر اولين و تنها فايزه ي ساجده هستي و بس ... 

___

سبکي اين قلم را ببخش ! سرم سنگين است و از حال من خبر داري ... نتوانستم بهتر بنويسم 

ببخش مرا

که اين واژه ها

حق تو نيست ! 

نظرات بسته شده است.