کد خبر: 2060تاریخ انتشار : 15:19:00 - شنبه 18 ژانویه 2020

سایه نشین…

    نمی دانم چرا با من دشمنی می کند این زمان؟ خاطره هایت را یک به یک کمرنگ می کند، تصویرت را مبهم، کارش به جایی رسیده است که هبوط کرده ام از یقین و روی جاده ی تردید سرگردان بر جای مانده ام. دیگر نمی دانم بودی یا در تابلوی خیالم ت…

سایه نشین…

    نمي دانم چرا با من دشمني مي کند اين زمان؟ خاطره هايت را يک به يک کمرنگ مي کند، تصويرت را مبهم، کارش به جايي رسيده است که هبوط کرده ام از يقين و روي جاده ي ترديد سرگردان بر جاي مانده ام. ديگر نمي دانم بودي يا در تابلوي خيالم تو را به تصوير کشيدم.

   بالاي سرم ايستاده بودي و سايه بودي روي سرم. آري سايه نشينت بودم، سر به آسمان بردم تا سر از سايه بيرون کشم و در زلالي آب و روشنايي آفتاب و درخشندگي مهتاب تو را ببينم. نقشت را در پرده ي چشمانم کشيدي و جاري شدي در رگهايم و رسيدي به دلم و از دلم جاري شدي در جانم. 

   در نگاهم نشسته بودي، در دلم نقش بسته بودي، فقط تو را مي ديدم. با گلها در دشت نشسته بودي، پرندگان به شوق ديدار تو رنج هجرت را به دوش مي کشيدند و از شوق ديدار تو مي خواندند و من در پر پرواز پرندگان تو را مي ديدم، دريا تو را ديده بود و نقش چشمان تو را گرفته بود. درختان سرو براي ديدن تو سر به آسمان برده بودند، بيد از شوق ديدار تو مي لرزيد. گويي همه ي چشم ها براي ديدن تو آفريده شده بودند.

  اما ... زمان و زمانه دست به دست هم دادند تا تو را در روزگار گم کنم، يا شايد زماني در زمانه تو را جا گذاشتم و از تو عبور کردم. شايد چشمانم را در لحظه اي بستم و يا دستم در شلوغيهاي روزگار از دست تو جدا شد و تو را گم کردم. مدتهاست هبوط کرده ام از يقين و در خيابانهاي ترديد به دور خود مي گردم. و چه دردي ست اين ترديد... .

 

نظرات بسته شده است.