کد خبر: 2477تاریخ انتشار : 11:55:00 - سه‌شنبه 21 ژانویه 2020

اینجا آدم عاشق می‌شود

این روزها حرف زیاد است برای بازی دادن لا به لای خط های ذهن نه چندان آرامم….
ذهنی که خسته است و رنگ به رو ندارد و نایی برای فکر کردن هم ندارد انگار… 
که تصمیم بگیرد بنویسد، که بنویسد و بارها و بارها بخواند و بخواند و اشک بریزد و پاک کند و از نو…

اینجا آدم عاشق می‌شود

اين روزها حرف زياد است براي بازي دادن لا به لاي خط هاي ذهن نه چندان آرامم....

ذهني که خسته است و رنگ به رو ندارد و نايي براي فکر کردن هم ندارد انگار... 

که تصميم بگيرد بنويسد، که بنويسد و بارها و بارها بخواند و بخواند و اشک بريزد و پاک کند و از نو بنويسد که بي خيال، اين حرف ها تلخ است و اينجا مجالش نيست... 

اما چاره اي نيست، اين آشفتگي ها بايد جايي سامان پيدا کند، بايد باشد جايي که بروي و خودت را رها کني در آغوشي که مهراش سال ها است تو را در آغوش گرفته بي منت... بي منت... بي چشم داشت....

اينجا بهشت زمين است، تکراري است گفتن اين حرف.... اما ما بهشت نديده ها و فقط بهشت شنيده ها حالمان خوب مي شود از گفتن اين عنوان تکراري دوست داشتني....گلستان شهدا اصفهان، بهشت ديارم...

مي شود ساعت ها لا به لاي مزارهاي که مهرباني از صورت صاحبان کم سن و سالش مي بارد، قدم بزني و چشم در چشم شوي و بي تعارف بگويي رفيق خسته ام... 

آرامت مي کند همين نگاه هاي ساده با چهره هايي که کمتر شبيه آدم هاي اين زمان است، دلواپسي ات کم مي شود، شور دل آشفته ات کم کم، کم مي شود...

پاهايت را محکم تر بر مي داري، چشم ات که به چشم حاجي مي افتد... همان حاجي معروف... حاج حسين ما اصفهاني ها که حاجي يک ملت است با آن لهجه شيرين دوست داشتني اش که گوش را مي نوازد...

تکان هاي تارهاي صوتي ات را آرام فرو مي دهي که نکند زبان به گلايه باز کني پيش حاجي که فايده ندارد و شدت حمله بغض خفته حالا بيدار شده در گلو چنان زياد است که کنار حاجي دوزانو روي پا مي نشيني و حاجي لبخند مي زند و تو در حالتي بين خط هاي فرو افتاده لبت و چشمان ديدني حاجي مي ماني...

مي ماني تا اين بغض فرو رفته را تا انتها طي کني و تمامش کني يا با يک لبخند رنگ و رو رفته کمي خلوت کني با حاج حسين....

و کمي مي گذرد.. 

خلوت مي کني... اين پا و آن پا مي شوي... سرما دم غروب کمي صورتت را ناز مي کند با انگشتان زمختش...

هوا رنگ عوض مي کند. گوي سرخ رنگي کنار آسمان مدام پايين و پايين مي رود... 

ديگر سايه ات هم کنارت نيست....

موذن اذان مي گويد....

باد کمي بيشتر مي وزد....

صداي موذن هنوز هم مي آيد....

حاج حسين خرازي هنوز مي خندد...

و تو دلت نمي خواهد از اينجا کنده شوي....

اينجا حال همه خوب مي شود.... 

اينجا آدم عاشق مي شود...

 

فرزان فرجي

نظرات بسته شده است.