کد خبر: 9052تاریخ انتشار : 12:35:00 - شنبه 6 ژوئن 2020

تو به من جرات طوفان دادی

نزدیک نمیشدم به دریا. نزدیک نمیشدم…نه برای اینکه دوستش نداشتم، نه برای اینکه از زلالی آب، از لمس خیسی آب؛از غوطه ور شدن میان موج های بی پروایش بدم بیاید… من نزدیک نمیشدم چون از غرق شدن میترسیدم. من یک بار همه چیز را رها کرده بودم و تا چند قدمی غرق …

تو به من جرات طوفان دادی

نزديک نميشدم به دريا. نزديک نميشدم...نه براي اينکه دوستش نداشتم، نه براي اينکه از زلالي آب، از لمس خيسي آب؛از غوطه ور شدن ميان موج هاي بي پروايش بدم بيايد... من نزديک نميشدم چون از غرق شدن ميترسيدم. من يک بار همه چيز را رها کرده بودم و تا چند قدمي غرق شدن رفته بودم و درست در لحظه اي که هيچ اميد نداشتم به نجات، دستي بلند شده بود و عقبم کشيده بود. من هميشه از دريا دور مي ايستادم و ديگران گمان ميکردند سنگم، بي حسم، بي عاطفه ام. که مگر ميشود اين همه عظمت و زيبايي و شوق را در دريا ديد و نزديکش نشد؟ و هيچ  نميشناختند مرا و ترس هايم را. که چه بي قرار بودم براي لمس يک بار ديگر خيسي آب روي قوزک لخت پاهام...

تا تو آمدي و ايستادي ميانه‌ي دريا. همانجايي که از ترسش هميشه دور ايستاده بودم. اما تو بزرگ بودي، زيبا بودي، باشکوه بودي و من لازم بود براي تجربه ي يک بار کنار تو ايستادن دل به آب بزنم.تو قشنگ تر از کابوس هاي غرقگي من بودي. و بي پرواتر از احتياط هاي زنانه‌ي من. و هوس يک بار لمس دست‌هات درست در عميق ترين نقطه دريا هر ترسي را مي‌بُرد... " شايد لازم نباشد در اعماق دريا کنارش بايستي...شايد حتي نوازش سر انگشت هايش از دور هم کافي باشد..." و من دل به دريا زدم...

و تو...

تو تجربه‌ي لمس اولين موج بودي بر سر انگشت هاي پام
تو تري ِ‌دامنم بودي به وقت دويدن به سمت عظمت دريايي که عاشقش بودم
تو دور بودي و من هنوز از اين درياي وحشي مي‌ترسيدم. تو اما چشم هايت طوفان را آرام ميکرد و ترس‌هايم را ميگرفت.
تو سُکينه قلبي بودي براي دل به دريا دادن و رفتن... تا عميق ترين نقطه ي دريا...

نظرات بسته شده است.