کد خبر: 9034تاریخ انتشار : 12:56:00 - شنبه 6 ژوئن 2020

سطرهایش تهی از باور عشق نبود

 

به زمان غروب رسیده به انتهای بودن ..
رهگذر دشت های بی قراری می داند که در این دریای متلاطم ماندگاری نیست .. بهار هم می رود؛ ماه عاشقانه ها می گذرد..
ترانه های پاییز به انتها می رسد حتی زمستان نیز کوله بارش را در انتهای سردترین لحظه ها می بندد…

سطرهایش تهی از باور عشق نبود

 

حزينة لحظة المغرب تغيب الشمس مجبورة , بوستات الحزن والهم و لحظة ...

به زمان غروب رسيده به انتهاي بودن ..

رهگذر دشت هاي بي قراري مي داند که در اين درياي متلاطم ماندگاري نيست .. بهار هم مي رود؛ ماه عاشقانه ها مي گذرد..

ترانه هاي پاييز به انتها مي رسد حتي زمستان نيز کوله بارش را در انتهاي سردترين لحظه ها مي بندد ..

مسافر سراي ناهمواري ها .. تب بي قراري ها .. همدم دلتنگي هاي غروب؛  نيامده که بماند ولي راندن از بحر پر تلاطم دوران چرا؟؟

مگر حال پريشان را مي توان رد به قضا کرد ؟ بايد برگردد به انزواي سکوت در قعر فراموشي ها ؟؟ ..

شايد در برکه اي ديگر روي برگ نيلوفري مضطرب؛ بنويسد واژه هاي عشق، سطرهاي تهي نبود..  دلواپسي ها براي تب بهار نبود ..

ولي چرا شب بوها را به دست طوفان مي دهي ؟ چرا عطر ياس را باور بي قراري هايمان نيست؟ ..

جاده ي ملتهب سکوت، سخت است و سنگين .. پايه هاي لرزان نگاهش نم مژگان خيره به راهش ...

مي گويند کبوتر در دل طوفان از جاده هاي مه آلود هم مي گذرد و باز مي گردد  تا به سراي ساخته اش تا به جاي دنج  دل واژه هايش برسد ...

زخم که بر نگاه باران خورد، بخواهد هم ناي برگشتن ندارد  ...در ميانه ي راه اسير چنگالهاي ستبر سکوت مي شود .. واژه ها تهي از احساس مي گردد و ديگر ..

اگر روزي به دشت خالي ماهي از نيمه ي سال رسيدي در نيمه ي راه در ميدان احساس در عمق باور تنهايي و سکوت پروانه اي خواهي يافت که خشکيده بر ديواره ي تنگناها ؛

چشمان سبز باور عشق را برايت تداعي مي کند ..

در زير آوار بي مهري باز نجوايي خواهد بود... 

زمزمه اي مبهم که شاعري دل خسته، زمزمه ي دشت کرده :

که دوست داشتن شهد خيابان گذر نيست که دستفروشي شيشه به دست، داد بزند بر کوچه ي بن بست ..

برگ به برگ  از دل خزان و بهار از ماه گلهاي نارنج تا انتهاي شومينه ي احساس،

در دل درياي مواج در نگاه غروب بر موج هاي بي قرار و در خروش سکوت ساحل در نگاه باران به دست آورد باور خود را ..

حال که حکم به سکوت کردي؛ سکوت دشت بي قراري ها را براي واژه ها به ارمغان خواهد برد ..

دلتنگ غروب است ..

در غروبي سخت تا انتهاي بودن خواهد رفت و سطرهايش را طوفان سکوت خواهد برد و

نداي غريبه ي آشنا در کوي دلتنگي سکوتي خواهد بود تا ياس ها در نگاه رنگين کمان آسمان بر  شوق ... خويش آرام گيرند ...

نظرات بسته شده است.