کد خبر: 9102تاریخ انتشار : 12:12:00 - یکشنبه 7 ژوئن 2020

جهل؟!

بسم الله الرحمن الرحیم
 
تا پیش از این ، پاهایش را درست مقابل تلویزبون ، محکم به زمین می کوبید و با سری رو به آسمان گرفته و صدایی نسبتا بلند ، فریاد می زد ؛ ا ِ س پ ا ی د ر م ن ! کمی جیغ میکشید و گریه می کرد تا سرانجام با یک بسته چیپس ، مینشس…

جهل؟!

بسم الله الرحمن الرحيم

 

تا پيش از اين ، پاهايش را درست مقابل تلويزبون ، محکم به زمين مي کوبيد و با سري رو به آسمان گرفته و صدايي نسبتا بلند ، فرياد مي زد ؛ ا ِ س پ ا ي د ر م ن ! کمي جيغ ميکشيد و گريه مي کرد تا سرانجام با يک بسته چيپس ، مينشست درست مقابل تلويزيون و اسپايدر من 

تا پيش از اين دوچرخه اش را رکاب مي زد و موانع را رد مي کرد .

تا پيش از اين کيسه ي آرد را از يخچال خانه بيرون مي آورد ، دو تا تخم مرغ و کمي شکر ، يک کاسه ي بزرگ و همزن  کنارشان مي گذاشت تا مامان بيايد و جوش شيرين و بيکينگ پودر بدهد و با هم جنگ ِ آردي را شروغ کنند که يک سرش سفيدي محض بود و سر ديگرش بوي گرم کيک ...

تا پيش از اين از پدرش مي پرسيد ؛ بابا اين ماشينه چيه ! چقدر باحاله ! 

تا پيش از اين نقاشي مي کرد ، سفالگري مي کرد ، رنگ بازي مي کرد ؛ لگو هايش را يک به يک به ترتيب روي هم مي چيد ، کشتي مي ساخت ، هواپيما ميساخت و بعد کشتي و هواپيمايش را فضا پيما مي کرد و ساعت ها در دنياي آن سو تر از آسمان ، سرگرم بود ، هر تولد با بابا قنادي به فنادي و شيريني فروشي به شيريني فروشي را مي گشت تا جلوي ويترين يکي بگويد ، بابايي همين ! تا پيش از اين هديه هايش را با ذوق باز مي کرد ، با چشم هايش بوسه ميزد به رنگ رنگ ِ رنگارنگ اسباب بازي ها ، به آن کاميون زرد با کابين طوسي و چرخ ها مشکي ، به آن توپ هندوانه اي ، به آن خرس سفيد پشمالو ... تا پيش از لين شوق داشت ، اشتياق سال بعد و براي اولين بار ديدار يک تخته سياه از نزديک ... شوق پيش دبستاني ، ذوق آموختن 

پسرک کمي آنسوتر را مي گويم ، هم او که قدش به تخت نمي رسيد و مظلومانه در يک سوم بالايي تخت خودش را جا کرده ، همان پسري که لوله در دهانش است ، سرم به دست و پايش است . همان پسر پنج ساله اي که مظلومانه ، بيهوش افتاده است روي يک تخت در بخش مراقبت هاي ويژه .

کمي بعد تر که به هوش آمد ، چه کنم ؟! وقتي سرش را گرداند و جز سياهي و سياهي نديد ... ؟! کلافه شد ، خواست تا چراغ روشن کند اما اينجا شام غريباني است که کور سوي شمعي هم ندارد ، ماهتاب نيست ... کمي بعد تر که سياهي با ترسش در آميخت چه کنم ؟! وقتي مرا ز آسمان پرسيد چه بگويم ؟! وقتي گفت ؛ کي هوا روشن مي شود چه ... ؟! جز آنکه سرم را بياورم کنار گوشش و آرام زمزمه کنم ، جان مادر ، عزيز پدر که سال ها منتظرت بوديم ، نه ماه به شکمت کشيدم ، اولين لبخندت را ، اولين رنگي را که ديدي و شناختي را ، اولين اشک هايت را بخاطر داريم ، حالا براي تو يک دوست آورده ايم که تا آخر عمرت بايد با آن سر کني ؛ سياهي ... ! سياهي هم تنهايت نمي گذارد ، دوست هاي خودش را مي آورد ؛ تنهايي ، ترس ، کلافگي ، خستگي ... ! ما حس کرديم ديگر وقتش است تا در صندوق جهلمان را براي يکدانه پسرمان باز کنيم و او را از اين گنجينه بي بهره نگذاريم . راستش را بخواهي نمي خواستيم تو از جهل ما موجوداتي که تو را به دنيا آورده بوديم تا سيه روزت کنيم ، محروم باشي ... ! اما جهل ؟! جهل مگر معنا دارد آن هم در قرن تکنولوژي . در قرني که اگر سر لوله ي تفنگ سرباز ارتش يک کشوري زاويه اش از سي درجه به سي و دو درجه برسد ، تمام جهان با خبر مي شوند ؟! مگر جهل معنا دارد وقتي تلويزيون ، خبرگزاري ها ، بيمارستان ها ، پزشکان و پرستاران و کادر درماني که هرکدام يک رسانه شده اند و لايو و استوري مي گذارند و خودشان را تکه مي کنند که اين الکل براي خوردن نيست !؟ خوردن الکل ريه هاي شما را ضد عفوني نمي کند ! هزاران دليل علمي و غير علمي مي آورند تا شايد جماعت جاهل ، به راه بيايند و تهش ما ، ما با ترحم نگاهشان مي کنيم و مي گوييم ؛ آخي ! قهرمانان ... ! 

آنان قهرمان نيستند ، ما هيچ کدام قهرمان نيستيم مادامي که عده اي جهل را بهانه کردند و با وجود تمام آگاهي هاي داده شده ، به نظر من ، کاملا مغرضانه جام زهر به کالبدي که خدا در آن دميده بود و جوانه هاي آرزو تازه تازه داشتند سر به آسمان مي کشيدند ، خوراندند . آنان مامورند ! مامور به عذاب و درد بچه هاي سرشار از زندگي و بعد لذت بردن از دردي که خود باعثش بودند ... 

تمام جهان درگير يک اپيدمي است . و اپيدمي تلاش خوب و فرصت خوب براي آنکه پسرک پنج ساله مان را از دويدن هاي پنج سالگي ، تخته ي سياه پيش دبستاني شش سالگي ، نوشتن آ ب پ هفت سالگي ، ياد گرفتن ساعت هشت سالگي و دانشگاه و ديدن يارش در رخت سفيد و ... محروم کنيم . از پنج سالگي عصاي سفيد دستش دهيم و رخت سياه جان مردگي اش را به تن کنيم .فارسي نمي فهميد ؟! رسانه هاي بيشمار فارس زبان براي شما ابهام داشتند ؟! بيش از صد کشوري درگير است ، عرب زبان ، ترک زبان ، اسپانيايي ، فرانسوي ... 

اما حالا ديگر به هيچ زباني راهي نيست براي انکه لذت دوباره نابينا کردنش را تجربه کنيد . او ناببينا شد ، براي تمام عمر و به هيچ زباني ، به هيچ زباني ديگر نميتوان براي او آن ماشين خفن و پرنده اي که پشت پنجره نشسته و لباسي که عمه عيدي داده است را توصيف کرد ... 

اي بي رحمان ، که در کشور هايي که مدعي آزاديشان هستيد هم در سن زير هجده سال مصرف مشروبات الکلي ممنوع است . در بار ها راهشان نمي دهند و به شدت منع قانوني و عرفي دارد . همان کشور هايي که مي گوييد بکنيم از اين ايران برويم ! آري ! بکنيم برويم ... اينجا را خراب کرديم ، آرزو هاي شمعداني پنج ساله مان خاک کرديم ، برويم جاي ديگري ، ياسمني ، شب بويي ، چيزي نابود کنيم . اگر اين ايران فرار کردنيست ، شما فرار کردنيش ساختيد و بعد پايش نايستاديد ، چهره ي مظلومانه به خود گرفتيد و گفتيد " نمي دانستيم ! " 

نامردمان ، او فقط پنج سال داشت . پنج سال براي ديدن اين دنيا فرصت زيادي نبود که شما تمام قد ايستاديد در مقابل بيشتر ديدن ها ! شايد حق با شماست ! پدر و مادر هميشه خير بچه را خواستند و لابد اينکه نخواستيد ببيند فقط به يک دليل بوده و بس ؛ دنيا ديگر جاي چندان ديدني نيست ... ! :)

اما اگر او مي خواست ديدني ترش کند چه ؟! اگر او در خيالش در کابين خلباني فرمان را رو به بالا مي کشيد و بعد با ستاره ها دست تکان ميداد چه ؟! حالا بايد در سياهي محض تنها ، انحناي فرمان را لمس کند ، سرش به فرمان تکيه دهد و ستاره ها برايش ببارند و ببارند و ببارند ... 

____

+ درحاشيه نابينايي کامل پسري پنج ساله به دنبال خوراندن الکل به او توسط خانواده براي ضدعفوني شدن بدن !

عصبيم ! خيلي عصبي . از اتفاقي که افتاده که به نظرم اتفاق نبوده ! کاملا تحت کنترل انسان هاي با شعور و فهمي بوده که نخواستن از شعور و فهمشون استفاده کنند . 

عصبيم ، عصبيم و بي نهايت غمگين .اون پسر هيچ نسبتي با من نداشت اما فرزند ِ ايرانم که بود و من دختر ايرانم ... مادر تمام بچه هاي ايران ... من يک معلمم ، يک نويسنده ام ... من يک مادر بالقوه هستم ... 

خواب آور قوي با دوز بالا خوردم و بعد که دو سه بار رفتم تو در و ديوار و خوردم زمين الان با حال زار نشستم به نوشتن تا شايد آرووم بشم . 

شايد بگن توهينه ، بعدش يقمو بگيرن به شکايت اما مطمين باشيد ، خيلي حرف ها براي گفتن دارم 

چه در محضر دادگاه

چه در محضر کاغذ ...

پس بي ترس 

سرم رو بالا ميگيرم

و زيرش مي نويسم

نوشته ي دختر ايران ، يک معلم  ، مادر آينده ، يک نويسنده ، يک عکاس ؛ #ساجده_شيرين_فرد 

 

الکل تلخ است ، الکل خيلي تلخ است . بچه ها از داروي تلخ متنفرند ، مادر گريه مي کند و با آب به آن ها دارو مي دهد  مي گويد الهي بميرم ، الان تموم ميشه ! من در تناقضم که وقتي الکل به اين بچه دادند ، بعد از اشک و الهي بميرم تلخ بود ها چه شد ! 

نظرات بسته شده است.