کد خبر: 9104تاریخ انتشار : 11:56:00 - یکشنبه 7 ژوئن 2020

گور به گور شده

سوزن را از توی رگ‌اش کشید بیرون، پنبه را گذاشت روش. پول خونش را گرفت گذاشت توی جیب.و پلیور زهوار در رفته‌ای که در ده سال اخیر همراهی‌اش کرده بود را سوار تن کرد و راه افتاد به سمت رفتن. طبق معمول همیشه، به آخرین اتوبوس نرسید و با پاهای غی…

گور به گور شده

سوزن را از توي رگ‌اش کشيد بيرون، پنبه را گذاشت روش. پول خونش را گرفت گذاشت توي جيب.و پليور زهوار در رفته‌اي که در ده سال اخير همراهي‌اش کرده بود را سوار تن کرد و راه افتاد به سمت رفتن. طبق معمول هميشه، به آخرين اتوبوس نرسيد و با پاهاي غير مسلح، پياده راه افتاد به جان خيابان‌ها و مثل خون، شهر را سرازير شد به سمت پايين، تا برسد به گودال‌اش. و باز طبق معمول هميشه، گذرش افتاد –يا به قصد گذرش را انداخت- به خانه سابقش. نشست لب جوي روبرو و سيگاري گيراند و خيره شد به چراغ‌هاي روشن خانه. به پرده‌ها، که گاهي سايه‌اي از حرکت آدمها رويشان نمايش داده مي‌شد و خبر از زندگي در جريان درون خانه مي‌داد.  

بعد کمي جلوتر رفت، دستي کشيد به حصارهاي آهني خانه، به پنجره‌ها و چراغ‌ها که خاموش شد، خيالش را جمع کرد و فهميد بايد به راهش ادامه دهد.

 

شب، بي‌ماه بود و نهايت حضور تاريکي. پاي بي‌جان و حالش را که از روي آسفالت گذاشت روي خاک، مرد همسايه تنه‌اي بهش زد و بي‌اينکه حرفي بينشان رد و بدل شود گذشتند. و براي چيزي که هر دقيقه اتفاق بيفتد که لازم نيست حرفي زده شود. لازم است؟ هر دو تلو تلويي خوردند و چند قدم کج و معوج روي خاک‌ها برداشتند و باز به حالت عادي برگشتند. چند متر جلوتر، ناصر از پشت سر خودش را رساند بهش، دست انداخت روي شانه‌اش و به ضرب زيادي برش گرداند و گفت: رد کن بياد ببينم. چند ثانيه چشم در چشم هم قفل ماندند. بعد دست کرد توي جيب و دسته‌اي پول را که انگار براي همين موقعيت آماده کرده بود، درآورد کوبيد کف دست ناصر و رفت. هيکل لاجانش را به زحمت از تل‌هاي خاکي بالا کشيد تا خودش را بتواند برساند به خانه. بالاي سر خانه که رسيد، در چوبي روي خانه را زورش نمي‌رسيد که کنار بزند. به درختي که بالاي سر خانه کاشته بود دست کشيد و خوابيد روي زمين. به زوري در را هل داد کنار و خودش را انداخت توي گودي خانه، دوباره در را بست و صدايي که هرشب موقع خواب گوش مي‌کرد را در واکمن قديمي‌اش قرار داد و افتاد به جان خواب. و تا صبح خواب ديد دارد با هيولايي که مي‌خواهد خونش را مفت و مجاني بگيرد بنوشد، دارد مي‌جنگد. و تا صبح هي لگد زد به ديوار بتني خانه. تا آنجا که سر انگشتانش رفت و خون راه افتاد. خواب مي‌ديد که سربازان بيشمار هيولا را مي‌زند تا بتواند حقش را بگيرد. تا بتواند پول‌هايش را جمع کند و دوباره صاحب آن خانه نبش فلسطين و ايتاليا بشود.

بيست ساعت بعد با صداي داد و بيداد بولدوزرها از خواب بلند شد. چند دقيقه‌اي بي‌حرکت در جايش، به سقف خانه بي‌نور و روزن‌اش نگاه کرد و در حالي که نمي‌دانست چند ساعت از به خواب رفتنش گذشته و نور، در بيرون خانه چه وضعيتي دارد، سعي کرد که از صداها بفهمد بيرون چه خبر است، که احساس کرد خانه دارد مي‌لرزد. به خودش لرزيد. بعد از سقف خانه صدا آمد و از درز‌هاي سقف، مقداري خاک، - که البته مقدارش در آن تاريکي ديده نميشد- به داخل خانه نفوذ کرد و او را به سرفه انداخت. و بلافاصله باز دوباره اين اتفاق افتاد. احساس کرد دارد نفس‌اش تنگ مي‌شود. احساس کرد، ديوارهاي خانه- که در حالت طبيعي تنها به اندازه يک عرض شانه از هم فاصله داشتند- دارند هر ثانيه به هم نزديک‌تر ميشوند و او را پرس مي‌کنند. سعي کرد با احتياط، طوري که سرش به سقف خانه نخورد، بلند شود و در را باز کند و بيرون بيايد. اما در، حتي ميليمتري تکان نمي‌خورد. فکر کرد بخاطر کم تواني بعد از کار است که نمي‌تواند در را تکان بدهد. نشست. اما يادش افتاد، شب گذشته با وجود همه ناتواني، خودش در را باز کرده و بسته. بلند شد و باز سعي کرد تمام زورش را بياندازد روي شانه، و با شانه‌اش در را تکان بدهد. همچنان که ورود خاک بيشتر مي‌شد، نفس‌اش تنگ‌تر مي‌رفت و توانش کمتر مي‌شد. و ساعتي بعد، که صداي داد و بيدار بولدوزرها افتاد، شروع کرد به فرياد کشيدن. فريادي که حتي گوش خودش را هم نمي‌توانست اذيت کند. و البته فرياد او، که در حالت عادي هم تنها چيزي بود که به جايي نمي‌توانست برسد.

در هرصورت، در آن شرايط، نه صدايي مي‌رفت و نه مي‌آمد. و صداي يک کم توانِ بدون نفس مگر چقدر برد دارد که بخواهد از چند متر خاک عبور کند؟. پس همانجا ماند. همانجا افتاد. همانجا خوابيد. شايد براي هميشه.

نظرات بسته شده است.