کد خبر: 12255تاریخ انتشار : 12:35:00 - دوشنبه 24 آگوست 2020

بغض نگاه درد

 
 
می دانی؟
از پل که عبور کنی  حتی تخریب شده اش ؛ از زمان که بگذری حتی ویران شده اش و سری به ایستگاه غرور بزنی حتی خرد شده اش؛
بازهم باران است که می بارد … شاید برای دل آسمان در نگاه آفتاب؛ برق رنگین کمان ذوق می جوید
 گذرگذرها،عج…

بغض نگاه درد

 

 

مي داني؟

از پل که عبور کني  حتي تخريب شده اش ؛ از زمان که بگذري حتي ويران شده اش و سري به ايستگاه غرور بزني حتي خرد شده اش؛

بازهم باران است که مي بارد ... شايد براي دل آسمان در نگاه آفتاب؛ برق رنگين کمان ذوق مي جويد

 گذرگذرها،عجيب است!به پاي انديشه ايستايي ندارد ..

دست نسيم را گرفته بي خيال بن بستها از ويرانه هاي ذهن باز هم گلبرگهاي خاطره مي گيرد..

شايد همچون کودکي بازيگوش که از پس تنبيه معلم ،بازهم دلتنگ نگاه او ميشود هرچند نامهربان باشد.

اگر پروانه هاي وجود در باغ انديشه؛ شمع حيران را مقصد گرفتند به شوق نور وجود او خود ميسوزند!

 .باد... آب.. باران... نداي ناودان؛ سمفوني گذر روزها؛ تراژدي يادها ، گذرها، ايستايي غمها؛ 

نسيم رها در دل دشت حيران؛ حتي لبخند اشک در دل غروبي دلتنگ، نگاهت را همراهي مي کند تا ذوق باران از قلم نيفتد ..

رهاي خسته؛ پنجره هايي به وهم سکوت نشسته؛ صداي تند باد خيال؛ ذهن را رها نمي کند.

ياد کودکي افتادم که زمين خورد؛ زانوانش را زخم تراشيد؛

شبنم خاکستري مرواريد هاي غلتان از روي گونه هايش سر خوردند...

اندکي بعد باز هم ايستاد.. دويد و لبخند زد... ماندم که زخم را فراموش کرد يا درد را؛ شايد هم در بغض نگاه درد به دنبال ترنم بهار بود..

 

نظرات بسته شده است.